این Winamp با سلکشن آهنگهای مورد علاقم و قوری پر چای و آفتاب پشت پرده سفید اتاقم و اینکه کسی خونه نیست جز من و بیکاریم همه و همه دست به دست هم دادن که من مجددا حس نوشتن داشته باشم! اما نکته جالب اینه که هیچ ایده ای ندارم چی بنویسم!
فیلم سگ کشی رو چند وقت پیش به یکی از دوستان معرفی کردم و خوب طبیعتا خودمم اونجا هوس کردم ببینم. با اینکه شاید خیلیا بیضایی رو متهم کنن به خلق موقعیت هایی که معادل بیرونی نداره، اما من معتقدم در این مورد یه تفاوت اساسی بین کیمیایی و بیضایی هست. فیلم بیضایی هر چقدر هم که معادل عینی خارجی نداشته باشه اما به شدت قابل درکه. توی سگ کشی، که به جرات میتونم بگم از بهترین فیلمهای ایرانیه که دیدم، شخصیت پردازی گلرخ کمالی به حدی قوی انجام شده که توی تماشاگر حتی یه لحظه دلت نمی خواد داستان فیلم واقعی نباشه. پیچشای دراماتیکی که فقط از اسطوره فیلمنامه و نمایشنامه نویسی ای مثل بیضایی بر میاد، تو رو اون صندلی لعنتی میخکوب می کنه. عاشق دیالوگای تاتر گونه فیلم میشی. دلت میخواد این فیلم نسبتا طولانی ادامه داشته باشه بازم. تموم که میشه تو هنوز نگاهت خیره است به تیتراژ و فکر میکنی که پر بیراه هم نگفته و اصلا تا یه مدتی حس می کنی نه خوب شاید واقعا هم آره و خلاصه همین جور با خودت غرغر می کنی تا فردا صبحش که از خواب پا میشی و میگی سگ کشی بیضایی واقعا شاهکاره. و اونجاس که تازه یهو می فهمی عجب اسم قوی ای داره فیلم.

وقتی همه خوابیم بیضایی به مراتب بیشتر از سگ کشی شبیه تاتر در اومده و به قول اکثر منتقدین آقای بیضایی شما برای خودتون و دغدغه خودتون فیلم شاختین و کلا فیلمتون چه ربطی به ما داشت. منم تا حدی موافقم که این فیلمو بیضایی واسه خود خودش ساخته بود، اما .. اما این مانع از لذتی که من از فیلم بردم نشد. بازی خیره کننده مژده شمسایی (که رابطه شمسایی و بیضایی منو عجیب یاد شاملو و آیدا سرکیسیان میندازه) در کنار بازی همیشه قوی مظفری و در کمال تعجب بازی به غایت متفاوت و سخت شقایق فراهانی که منو واقعا تحت تاثیر قرار داد. فیلم فیلم شخصی بیضایی بود، اما همه ما دردهای خیلی شخصی برای بیان کردن داریم، نمونه سطل های آب یخی که گاه و بیگاه رو سر عوامل فیلم ریخته میشه، بارها و بارها تو زندگی های خودمون دیدیم که اتفاق افتاده و چطور تداوم این “توی ذوق خوردنا”، آدم رو نهایتا وادار به یه سکوت سنگین می کنه.

عجب spoiler ردیف شد تو این پست! و خوبه که تازه نمیدونستم چی میخوام بنویسم. به به Camel عزیز هم که رسید به آهنگ Dusted Out و اصولا در چنین مقاطعی باید چند لحظه سکوت کرد به احترام شکوه این آهنگ.

این Camel هم ازون موسیقی های شیطون بلاییه که منو به سالهای دور زندگیم میبره. آهنگهایی که منو زیاد میگیرن معمولا یا ته ندارن، یا سقف ندارن یا گاهی اصلا نه اول دارن نه آخر، یعنی استمرار یه برداشت از زندگی که همیشه ادامه داره رو نشون میدن. این Dusted Out توی دسته آهنگهای بی سقف من جا میگیره! تو این اهنگ هر چقدر بخوای بالا بری جا هست. شاید من این بی سقفی رو با کودکیم تداعی می کنم.

حالا مهم هم نیست بگذریم. رسید به Rose of Sharon و من حقیقتا ذهنم دیگه چیزی به نظر نمیاد توش باشه برای نوشتن!

آذره هنوز، امروز 25 آذره و من حس می کنم واقعا این روزای آخر صرفا دارم خودمو به زور می کشونم به سمت دی که این آذر لعنتی تموم شه! نمیدونم چرا اما هر آذر حس می کنم تمام انرژیمو از دست میدم. حس می کنم بدترین ها همیشه تو آذر اتفاق میفتن، کلا گند زده میشه تو زندگیم همیشه تو آذر .. امسال شاید آذر بهتری بود اما این چیزی از مزخرف بودن آذر های زندگیم کم نمی کنه. یه سرمایی تو روز به روز این ماه لعنتی هست که حتی تو سردترین روزای دی و بهمن هم پیدا نمیشه. و اما دی ..

دی همیشه با خودش سکوت رو همراه داشته و خستگی مفرط و نیاز به یه استراحت خیلی طولانی. دی به سردی آذر نبوده برام اما همیشه اونقدر خسته بودم که ترجیح دادم سکوت حکومت کنه روی همه چی. آخ ولی من دلم میره برای بهمن! پر از جرقه های امید، تک و توک حس ها ی گرم، اتفاقات جدید، بازیابی انرژی ای که از دست دادم، تصمیمای درست و مهم .. این بهمن اصلا همیشه بهترین استارت های منو با خودش داشته.

Stay with Me  شد الان و من دارم فکر می کنم چقدر استمرار این آهنگ رو هم دوس دارم. نمیدونم، امسال کلا به شدت سال سکوت بوده برام. و چون این دی هم همیشه پیک سکوت منه، امسال از دی یه خورده واهمه دارم، میترسم تو این سکوت سنگین خفه شم! اما اون پشت بهمن هست .. آره بهمن هست، کاش یادم نره این موضوع رو، نذارم این سکوت تو اعماق وجودم نفوذ کنه. ولی خوب جدی نمی فهمم چرا باید ماه های سرد من همون ماه های سرد جغرافیایی هم باشن! اصلا منصفانه نیست، چون من به شدت هم آدم سرمایی ای هستم. (پام یخ کرد برم جوراب بپوشم بلکه!) این پست هم که باز داره طولانی میشه!

ببندمش یعنی؟ نه دلم نمیاد خوب! Duran Duran و آهنگ خوشگلش Come Undone  شد. منم آیا دارم Come Undone میشم؟! فکر نکنم. یعنی اگه شده باشم هم حداقل سال قبلی بوده و الان واقعا اون حس خورد بودن رو زمین رو ندارم؛ بدون اپسیلون انرژی برای بلند شدن … ار حق نگذریم، امسال واقعا سال بهتریه از پارسال. کارا رو به راه تر شده و اتفاقای خوب هم افتاده یه تعدادی. خیلی کمتر شده درصد زمانایی که بقیه صورت گرفته یا بی حالت منو میبینن. و این عالیه به نظرم، مثل اینه که روحم کم کم داره بر میگرده توی کالبدم!! امیدوارم اوضاع این سیر صعودیشونو از دست ندن. من واقعا حالا حالا ها حوصله یه ضربه دیگه رو ندارم و میخوام دیگه فقط آخر هفته ها به اسکی فک کنم!!! دیشب فیلم Goodbye Lenin رو که یه فیلم آلمانی بودو دیدم و خیلی فکرم درگیر این موضوع شد بعدش که کاری که ما با مامان بزرگم کردیم تو این 2 3 سال و مرگ پدربزرگمو ازش مخفی کردیم که تو کما نره واقعا درست بوده یا نه. کما اینکه این فیلم هم این علامت سوال ذهن منو حل نکرد، چون خود کاراکتر اصلی فیلم هم اعتراف کرد که ایده ای نداره کارش درست بوده یا نه.

1075 کلمه!! خوبه که حرفی نداشتم بزنم و این همه کلمه شد. اما نوشتن رو دوس دارم. حتی یه بار یکی از دوستان بهم یه خودکار هدیه داد چون معتقد بود نباید نوشتنو قطع کنم. بعد جالبیش میدونین چیه؟ اینکه این نوشتن ها و نگفتن ها اکثرا هم باعث سوء تفاهم میشه و اینکه من عاشق حرف زدن رو در رو هستم. کلا تو اینکه آدم حرافی هستم هیچ شکی نیست و سندش هم از اولین سالای بچگیم موجوده که صدامو ضبط کردن و من حتی دو دقیقه هم قطعش نمی کردم این عمل مقدس فک زدن رو! از “قدو قدو قدو” گفتن های تو تختم وقتی فقط 6 ماهم بود گرفته تا الان که این همه حرف میزنمو کامنت میدم و گاهی هم اعصاب دوستامو جدی خورد می کنم با این همه اظهار نظر .. اما واقعا ساکت تر شدم نسبت به دو سال پیش. بیشتر می نویسم، عمدتا برای خودم و گاهی تو وبلاگ. بعد که می نویسم نوشته ها رو معمولا دور میریزم.

به آهنگ Empty Spaces پینک فلوید فکر می کنم و اینکه از 16 سالگیم تا الان چه تاثیر شگفت انگیزی روی منی داشت که حرف نزدن و سکوت و خجالتی بودنم شهره عام و خاص بود و چه چیزای با ارزشی رو بارها از ست دادم چون “حرف نزدیم با هم” به موقع. نه نه بذارین لیریکشو بذارم که بگم سرمشق زندگیم چی بوده تو همه این سالها:

What shall we use to fill up

empty spaces

where we use to talk?!

How shall I fill the final places?

How should I complete the wall?

اونقدر بعد ها فهمیدم این دیوار ساختن چه تاثیراتی داره رو زندگی آدم (دیواری که مصونیته نه دیواری که محدودیته) که همیشه تقلا کردم همیشه چند تا فضای خالی رو نگه دارم برای Talk. و جایگاه ویژه ای دادم بهش که دیگه به خاطر سکوت بدموقعم، چیزی رو از دست ندم که حسرت رفتنش بخواد همیشه آزارم بده (گرچه چند باری هم تخلف کردم از این قانونم). در هر حال:

I got elastic bands keeping my shoes on.

Got those swollen hand blues.

I got thirteen channels of shit on the TV to choose from.

I’ve got electric light,

and I’ve got second sight!

and amazing powers of observation!

and that is how I know when I try to get through on the telephone to you,

There’ll be nobody home ..

Not to stay young forever;

But forever young.

But God, I wanna let it go;

Let me go

.

خدایا!

آذر و دی  سردترین ها هستن.

نمی خوام بگم نذاری امسال سرد شن، چون آذر و دی باید سرد باشن؛

.

به من یه بخاری کوچولوی جیبی بده.

چند روز پیش تصمیم گرفتم آلبوم Dust and Dreams از Camel رو زیر تیغ آنالیزهای معروف خودم ببرم. همیشه رندوم و سلکتیو گوش داده بودم و کلا اینکه بشینم یه آلبومو از اول تا آخر گوش بدم رو دوس ندارم. اما خوب تصمیم گرفتم این آلبوم رو که به اسمشم خیلی علاقه داشتم رو دقیق گوش بدم. شروع کردم به گوش دادن و از بعضی از آهنگها خوشم اومد و از بعضی ها هم نه و هی زیر لب می گفتم هیچ آلبومی مثل آلبوم Rajaz نمیشه (بیشتر آهنگهای این آلبوم رو دوس دارم) تا اینکه وسطهای یکی از اهنگاش بود که -انصافا فضای خاص و گرمی داشت- یهو طنین Just How Much نظرمو جلب کرد. جمله رو تا آخر گوش دادم و متوجه شدم که اینه: Just how much I need you so. اینو البته تاکید کنم که به شدت از لیریک های آبگوشتی عاشقانه بدم میاد و معتقدم اگر عشقی هست که یه ترانه بخواد بیانش کنه، باید به استحکام و قدرت و وسعت عشق باشه (عشق ذاتا اینجوریه) و اصلا متن آبگوشتی و شل و ول که لای هر دو کلمش بشه صد تا کلمه چپوند رو زشته بهش بگیم عاشقانه! نکته ی خیره کننده در مورد این جمله این بود که استحکام و وسعت جمله به حدی بود که به هیچ شکل دیگه ای نمیشد این مفهوم رو بیان کرد.

Just که تاکید میکنه رو حضور در زمان حال و همین الان و اینکه حرفی که داره میزنه مستقل از هر شرایط و اما و اگریه.

How Much که وسعت احساس رو نشون میده.

I Need You که یکی از زیباترین جلوه های روابط انسانیه (تاپیک مورد علاقه من!) و این Need هیچ ربطی به اون بار منفی لغت احتیاج و تو نباشی من میمیرم و این چرندیات نداره. Need از یه رابطه عمیق و طولانی و یه شناخت قوی در گذر زمان حرف می زنه (به شخصه به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم. اگه عشق واقعا لحظه ای اتفاق میفته، پس من ترجیح میدم درگیر رابطه ای باشم که زمان تو تار و پودش حضور داره و خیلی غیر نوسانی تر و سخت تر اتفاق میفته، حالا اسمشو هر چی دوس داریم بذاریم). Need یعنی اگه تو باشی، منو وادارم می کنی “بخوام” بهتر باشم (بازم دقت بشه که تو وادارم نمی کنی بهتر باشم، تو وادارم می کنی که با خواست خودم بهتر باشم). اگه رابطه ای باعث رشد بشه، خییییلی طبیعیه که دو طرف به هم نیازمند بشن و عادت کنن.

So که آخرین کلمه است و عمق زیاد رو نشون میده.

همین یه خط (اصلا هم خنده دار نیس!) منو وادار کرد دنبال لیریک نسبتا کوتاه آهنگ برم. وقتی خوندمش واقعا به دلم نشست. تقابل امید و آرزوی تداوم یه رابطه با نگرانی هایی که همیشه وجود دارن .. به شکل مکالمه یک زن و مرد که با هم زندگی می کنن (نمی گم ازدواج، چون چیزی که یک زن و مرد رو کنار هم نگه میداره چیزی قوی تر از کاغذیه که هر دو امضا کردن و همه بارها دیدیم که وقتی “نخوان” با هم زندگی کنن، هیچ کاغذی نمی تونه مانع بشه و اینکه چقدر همین کاغذ گاها باعث به گند کشیده شدن آخر رابطه ای میشه که مثلا با عشق شروع شده .. مهریه ای که فقط و فقط نماد محبت مرد به تنها و تنها زنیه که از کل زن های موجود “انتخاب” کرده، میتونه تبدیل به وسیله آزار بشه و نرخ های بالایی که انتخاب میشه به صورت سکه؛ درست مثل اینکه پدری بدن دخترش رو به قیمت n سکه فروخته باشه! من دوس دارم اگه مهریه ای هم هست نه اونقدر کم و بی ارزش باشه که مفهوم اصیلشو کمرنگ کنه و نه اونقدر زیاد که کل مفهوم ازدواجو به گند بکشه! دوس دارم محبت توش داد بزنه، مثلا یه زوجیو دیدم که مهریه زن روزی یک شاخه گل از طرف مرد بود و اینکه باید هر روز اینکارو میکرد و اینکه مرده میگفت همین که آخر روز باید اون شاخه رو بخره وادارش می کنه فکر کنه به اینکه این شاخه ها از کجا و چه تعهدی شروع شدن و به چه کسی ختم میشن و جایگاه اون فرد کجاس تو زندگیش. اینم یه شکلشه اما منظورم اینه که حداقل از یه مشت سکه طلا(!!) اصیل تر به نظر میاد!) خوب این پاورقی طولانی تر از متن شد و جالبه که خودمم خوشم نمیاد پاورقی ها بلند تر از متن باشن اما خوب پیش اومد :دی .. خوب؛ این مکالمه به حرفهای زن شروع میشه و به حرفهای مرد ختم میشه، البته حرفهای زن دو صدایی خونده میشه و مشخصه که حرفهای مرد هم میتونه باشه. اظهار خوشحالی از شروع رابطه و زندگی مشترک و خونه مشترک و یه دورنما از تولد بچه. اما چیزی که خیلی تحت تاثیر قرارم داد حرفهای مردس که تک صدایی خونده میشه. اینکه اونم کاملا موافقه با تمام حرفهای زن و بهش میگه که جقدر نیاز داره به حضور زن در کنارش (اینجا اوج آهنگه) و میگه که با وجود اینکه این راه اصلا آسون نخواهد بود (و همه هم میدونیم که آسون نیست) اون همه تلاشش رو می کنه.

من که واقعا مسحور این آهنگ شدم. اما باید چند تا نکته مربوط به مترجم (که خودمم در این صحنه!) رو اضافه کنم.

-فضای آهنگ منو میبره به سالهای دور زندگیم؛ خیابون استانداری، مهدکودک دوس داشتنیم، بیمارستان امام رضا، خونه بزرگمهرمون، شونه های بابام که همیشه جای آیدا بود، تاب و سرسره پارک ملت، پدربزرگم، کانون پرورش فکری و کوچه آتش نشانی فلسطین، حیاط به غایت آفتابی خونه بابابزرگم (که الان مدت هاست حس می کنم همیشه ابریه)، جوجه هام، سه چرخه ام و یه عالمه خاطره خوب دیگه که خیلی شفاف تر از تمام این سالای اخیر یادمه. من عاشق این فضام، نه اینکه عاشق گذشته باشم، اما انگار به اون روزا و حسش که فکر می کنم، مثل این میشه که اصلا مال گذشته نیشتن و حتی در آیندن! گاهی بچه خودم رو توی خود 16 سال پیشم میبینم، خودم رو می بینم، پدر بچه ام رو می بینم که مثل پدر خودم همیشه حضور زنده و واقعی داره تو لحظه لحظه زندگی بچه ام و اینکه ما سه نفری هر روز رو در کنار هم زندگی می کنیم و تمام این روزا حس گرمای آفتاب خونه پدربزرگم رو همراهشون دارن ..

-اینکه همه بارها رو دوش مرد باشه من قویا مخالفم. من تو خونه منتظر نمی شینم که یه مرد 30 ساله بیاد با ماشین و پول و خونه و دنیایی به غایت متفاوت با دنیای من. زندگی یه چادره، من به عنوان زن زندگی و با تمام ویژگیهای منحصر بفردم به عنوان یه زن، بایدستون این چادر باشم. اگه همه چیز داره به یه نخ میرسه، من با تمام وجودم جلوی پاره شدنشو می گیرم. مامانم این چادر رو همیشه به من میگفت و میگه. و اینکه زندگی یه مسیر مشترکه؛ نه من قراره حل بشم تو شوهرم نه اون توی من. ما دو تا آدم مستقلیم، اما با آرمان، مسیر و ارزشهای مشترک. به قول بابابزرگم اگه باری رو زمینه خم شو برش دار، مهم نیس دفعه قبل کی برداشته، مهم اینه بار رو زمین نمونه. چون قویا باور دارم که از انسان فقط تلاششه که میمونه نه تعداد قله هایی که فتح کرده؛ جون همیشه در پس هر قله، قله دیگریست و فکر نمی کنم آخری داشته باشه. اگه فمینیسم به این معنیه که حقوق عینا مساوی باشه من واقعا قبول ندارم. اما اگه حقوق به تناسب ظرفیتا باشه من فمینیستم. توی خونه من غذای هر روز ظهر رو من می پزم چون نمی تونم اجازه بدم به یه فرد سوم که این فرصتو از من بگیره که نمام عشقم به خانوادم رو ظهر توی اون غذا بهعشون هدیه بدم. اگه همسرم دوس داشته باشه شرایط کاری منو درک می کنه و کمکم می کنه اما وظیفه اش نیست. هر چیزی به شکل وظیفه در بیاد (حتی غذا پختن من) عشق رو از دست میده. من آویزون شوهرم نمیشم! اما دوس دارم کسی باشه که اونقدر به قدرت و شعور و ذکاوتش اطمینان داشته باشم که بدونم اگه دوره ای تو زندگیم بعد ها پیش بیاد که کنترل اوضاع رو از دست بدم و به قول معروف رو هم بند نباشم، بدونم اون هست و کنترل همه چیز رو موقتا دستش میگیره و منو هم همراه خودش “می کشونه” تا روزای بد من تموم شن. درست همون طوری که خودم این اطمینانو بهش میدم. ما مهم تر از علاقمون به هم، باید به هم اعتماد داشته باشیم و بتونیم رو همدیگه حساب کنیم. هدف “با هم ساختنه” نه ساختن خالی، چون در خلال با هم بودن مادام العمره که فرصت رشد روحی رو پیدا می کنیم. ساخته ها می تونن خراب بشن، خونه خوب، ماشین خوب، پول خوب، شهر و کشور خوب همه می تونن فردا نباشن، اما رشدی که روح میکنه صرف نظر از هر شرایطی باقی میمونه(یاد فیلم Children of Men افتادم، نمدونم چرا!). برای همین شاید وزن زیادی به با هم بودن و در کنار هم بودن (که دقیقا بعد فیزیکیش هم منظورمه!) میدم. کلی حرف در این مورد و تاکیدم رو بعد فیزیکی دارم اما فکر نمی کنم اینجا جاش باشه. همینو بگم که اگه قرار بود با روح خالی تو این دنیای مادی بشه با هم بود، خدا جسم رو به آدما نمیداد و اصلا به واسطه همین جسمه که روح میتونه تعییر کنه، رشد کنه. و اصلا زیباترین اتفاق بشری و جلوه امید خدا به انسان و انسانیت یعنی “تولد انسان نو” با همراهی جسم اتفاق میفته.

-چقدر حرف زدم! اینجا نوشته تا الان 1540 کلمه. اگه SoP رو هم میتونستم به همین راحتی بنویسم دیگه در حال حاضر غمی نداشتم :دی

-اسم آهنگ همون پرتقال فروشه!:دی   البته مچ ما الاغ هایی که Scrobble  رو تیز بازی خاموش نمی کنیم، پیش همه دوستان بازه !:دی مجدد

- وقتی آهنگیو تو iPod ماشین دوستتون میبینین که فرت و فرت replay میشه، حتما کنجکاو شین! اونم وقتی دوستتون آدم درس حسابیه و حسابی taste موسیقیشو قبول دارین.

-کاش میشد روزایی بیان که من شبا زود بخوابم و تختمم کنار پنجره ام باشه دوباره، و صبح آفتاب شیرین و گرمی که روی صورتم بازی می کنه بیدارم کنه.

- You’ll Never See, Just How Much You Mean To Me

-وقتی صدای خواننده، لحن خواننده، موزیک و متن در هماهنگی بی نظیری با هم قرار میگیرن، Xibalba اتفاق میفته.

ساعت 11 صبحه ومن کلی برنامه داشتم برای امروز صبح اما ترجیح دادم به جای همش بخوابم! البته شبا هم خیلی دیر نمی خوابم اما خوب لابد زیادی خسته ام که اینقد خوابم میاد همش! اصلا مهم هم نیس البته، خوشم نمیاد در مورد اتفاقات روزمره ام تو وبلاگم حرف بزنم.

فکری که خیلی درگیر کرده ذهنمو الان بحث اصالته. اصالتی که مربوط به آباء و اجداد و ایناس رو منظورم نیس. منظور من اصالت فکره و اینکه ما چقدر توانایی اینو داریم که اصالت یه فکر و ایده رو تشخیص بدیم.

چیزی که روشنه اینه که وقتی من خودم تمام افکار و نظراتم عاریه ایه (و حتی گاهی خودمم خبر ندارم!) قطعا نمی تونم اصالت فکر یکی دیگه رو تشخیص بدم. یعنی بفهمم این حرفی که میزنه یا نظری که داره از فکر خودش سرچشمه گرقته یا صرفا تکرار طوطی وار افکار بقیه است.

اما بحث اصلی بیشتر رو وقتیه که من خودم فکرم مال خودمه و سوالی که پیش میاد اینه که میتونم اصالت فکر رو توی بقیه هم تشخیص بدم یا نه.

من به موسیقی متن فیلمها علاقه خاصی دارم و فهمیدن این موضوع برای اطرافیانم اصلا کار مشکلی نیس. یکی از دوستانم برای تولد امسالم به من یه پک از کارای جان ویلیامز برای فیلمهای مختلف هدیه داد. وقتی که هدیه رو ازش گرفتم متوجه شدم که این انتخاب نمی تونه انتخاب خودش باشه. چرا؟ زیرا: اگه ایده ایده ی خودش بود و متوجه تفاوت موسیقی متن فیلم با بشقاب باقالی پلو بود، قطعا یه کلکسیون فله (!) از کارای جان ویلیامزو به من نمیداد. اگه اون کار سلکتیو بود اصالت فکر خودشو نشون میداد، اما پک بودن کار خیلی روشن نشون میداد که صرفا داره از علاقه من به موسیقی متن برای بدست آوردن دل من استفاده میکنه. اینکه کسی بخواد روز تولدت (14 فروردین عزیز!) دلت رو بدست بیاره هیچ ایرادی نداره، مشکل از جایی شروع میشه که فکر فکر خودش نباشه. این پک رو که 3 تا CD بود رو شاید از فروردین تا حالا یک یا دو بار گوش داده باشم.گرچه ظاهر کارش ظاهر شیک و عامه پسندیه، اما اینکه با سلیقه و خلاقیت خودش انجام نداده کارو، هدیه اش رو برای من بی ارزش میکنه.

اما حالا بحث چیه اصلا؟ این مثال یک کم شلوغ کرد فضا رو! بحث مال زمانیه که من نتونم تشخیص بدم که فکر اصالتا مال خودش نبوده و خیلیم خوشحال بشم و بپرم ماچش کنم و “جور دیگه ای” در موردش فکر کنم (و حتی بگم “اوه این دختر عجب فکر و سلیقه ای داره! اسم فیلمایی که بهم داد هنوز تو ذهنمه!”) و این باعث بشه عملا تفاوت فکر اطرافیانمو نبینم. یعنی به اونی که هدیه اش بازتاب سلیقه ناب خودشه، و کسی که ایده هدیه رو از روی حرفها و رفتار و علایق من – بدون کوچکترین اعمال سلیقه – گرفته، یه وزن بدم و یه اندازه خوشحال شم و یه جور تشکر کنم. این کار من دوستیو که اصالت فکر از وجودش میباره، قطعا دلسرد می کنه.

شاید به خاطر همین بود که اون شال راه راه بنفش – و حتی جعبه اش – که هدیه یکی دیگه از دوستانم بود، خیلی زیاد خوشحالم کرد  و سند دیگه ای شد رو اصالت فکر اون فرد خاص.

این مهمه؛ واقعا مهمه که تفاوت فکر دوستانمون رو درک کنیم و با یه غفلت کوچولو، یه خاطره بد رو تو ذهنشون نسازیم. وقتی دوست من امروز تفاوت اصالت فکر من و X رو تو هدیه هایی که برای تولدش خریدیم، درک نکنه، من دیگه مثل قبل بهش نگاه نمی کنم و شاید برای تولد بعدیش دیگه اون اندازه زمان و حوصله رو نذارم؛ شایدم دیگه هدیه نخرم. به نظر من واقعا حیفه که یه دوستی با ارزش رو به خاطر موضوعات کوچیک و به ظاهربی اهمیت، از دست بدیم. هر آدمی هم بشینه با خودش فکر کنه احتمالا به نمونه های مشابه تولد من تو زندگیش برخورد میکنه. البته، اونایی که کلا هیچ کدوم از نظراتشون مال خودشون نیست و تو گاهی نظر خودتو از زبونش به عنوان فکر خودش(!) میشنوی، خیلی لازم نیست دنبال همچین موقعیت هایی توی زندگیشون بگردن چون در وهله اول اصلا نمیدونن “اصالت فکر” یعنی چی.

ساعت شد یه ربع به 12 و من دیشب میخواستم این موقع دانشگاه باشم و یکی از دوستامو بعد آزمایشگاهش سورپریز کنم، اما خوب این فکر ذهنمو خیلی درگیر کرده بود و ترجیح دادم یه جایی خالیش کنم.

ساعت 2:34 هست و من باید الان خواب باشم چونکه فردا صبح کار خیلی مهمی دارم. اما خوب واضحه که خواب نیستم و دارم بلاگ آپ می کنم!

خوب؛

داشتم فکر می کردم به فکری که دیشب باهاش خوابم برد و فکری که امشب نمیذاره خوابم ببره. واقعا رویکرد ما به مرگ چیه؟ اگه رویکردی رو تعریف کردیم برای خودمون، چقدر مطمئنیم که عملی هست؟

وقتی به مرگ فکر می کنم مضطرب نمی شم؛ اینو اطمینان دارم ازش.

اونقدر هم وابسته و شیفته زندگیم -مدتهاس- نیستم که بخوام با فکر کردن به مرگ غصه بخورم.

روحی دارم – مثل همه – که به واسطه جسم مادی و آسیب پذیرم قابلیت اینو داره که وسیعتر بشه.

تا اینجاش اصلا مشکلی نیست. مشکل از جایی شروع میشه که من عملا مقابل مرگ قرار بگیرم؛ نه مرگ بقیه، مرگ خودم. یعنی اگه امروز یهو داشته باشم خفه بشم، تو اون لحظاتی که همه چیز تار میشه جلوی چشمم و تمام حواسم به گلویی متمرکز میشه که از این همه اکسیژن هوا هیچی رو نمیتونه فرو بده، در مورد مرگ چی فکر می کنم؟

خودمو می بازم و می ترسم؟ نه. قبلش هم میدونستم که فکر مرگ مضطربم نمی کنه. پس اون سرفه ها و تقلای نفس کشیدن دلیلش چیه؟

واکنش طبیعی جسم منه.

هر بار دیگه ای هم که تا آستانه مرگ برم، جسمم واکنش مقاومتی نشون میده.

اما اون چیزی که منو از آستانه مرگ برمیگردونه، سیستم بی نقص بدنم نیست؛ حتی شانس هم نیست.

اون شاید به روحم برمیگرده.

روحی که در عین اینکه برده جسمم نیست، اما هنوز نمیخواد ترکش کنه. روحی که منو برمیگردونه که به من نشون بده که در عین آرامشم وقتی بحث مرگ پیش میاد، وجود من سراسر علاقه و ارزشیه که برای زندگیم قائلم.

امشب فهمیدم که نترسیدن از مرگ، دلیل بر بی علاقگی به زندگی نیست. چه بسا، دلیل محکمی باشه رو اینکه به لحظه لحظه های همراهیم با جسمم احترام بذارم.

.

خدایا! شکر می کنم تو را؛ نه یک بار بر هر نفس؛ نه دوبار بر هر نفس، که هزاران بار بر هر نفس.

نفسی که دوامش بستر هزاران موقعیت من است برای  انسان بهتری بودن.

.

راستی؛

اگر آنجا نبودی با تمام وسعت روح بزرگ و “نگرانت”،  پای برگشتنم سست میشد شاید..

بهترین راه – گاهی – برای حل معضل بچه عنکبوت در حال تاب خوردن رو سقف بالای تختت موقع خواب شب،
اینه که عینکتو برداری و چراغ رو خاموش کنی.

چه حقیرند
مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند،
نه اراده ی دوست نداشتن؛

نه لیاقت دوست داشته شدن،
و نه متانت دوست داشته نشدن؛

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند !

.

.

.

(با تشکر مجدد از دکتر شریعتی و حسام؛ این پست عینا یه سرقت ادبیه!)

دیشب به پیشنهاد یکی از دوستان اهل فیلم درست حسابی، فیلم شک (Doubt) رو دیدم. فیلم خیلی منو درگیر حرفش کرده، درگیر مفهوم شک، همون چیزی که تم اصلی فیلم هست و پایان باز داستان هم به بازتاب هرچه بهتر مفهوم فیلم کمک می کنه.
وقتی فیلمی رو نگاه می کنم، اگه ازون فیلمهایی باشه که ارزش دیدن دارن، همیشه چند تا دیالوگ ازش تو ذهنم میمونه. شاید زیبا ترین دیالوگ، یا بهتر بگم لاین، این باشه که بخشی از خطابه اول کشیش داستان بود:

Doubt can be a bond as powerful and sustaining as certainty. When you are lost, you are not alone.

نمیدونم چرا اما این دیالوگ برام خیلی ملموس بود، شاید چون خودم درگیر این شک بودم. فیلم در نهایت با دیالوگ شاهکاری تموم میشه که کمتر با این حجم احساس قوی و مفهوم غنی در عین کوتاهی میشه تو فیلمهای دیگه پیدا کرد؛ شاید یه بخشی ازین زیبایی، مرهون اسطوره بازیگری ای مثل مریل استریپ باشه:

I have doubts;

I have such doubts.

Doubt

گرچه، بعضی فیلم ها با یه سکوت به موقع، تمام معنی شون رو منتقل می کنن.