این Winamp با سلکشن آهنگهای مورد علاقم و قوری پر چای و آفتاب پشت پرده سفید اتاقم و اینکه کسی خونه نیست جز من و بیکاریم همه و همه دست به دست هم دادن که من مجددا حس نوشتن داشته باشم! اما نکته جالب اینه که هیچ ایده ای ندارم چی بنویسم!
فیلم سگ کشی رو چند وقت پیش به یکی از دوستان معرفی کردم و خوب طبیعتا خودمم اونجا هوس کردم ببینم. با اینکه شاید خیلیا بیضایی رو متهم کنن به خلق موقعیت هایی که معادل بیرونی نداره، اما من معتقدم در این مورد یه تفاوت اساسی بین کیمیایی و بیضایی هست. فیلم بیضایی هر چقدر هم که معادل عینی خارجی نداشته باشه اما به شدت قابل درکه. توی سگ کشی، که به جرات میتونم بگم از بهترین فیلمهای ایرانیه که دیدم، شخصیت پردازی گلرخ کمالی به حدی قوی انجام شده که توی تماشاگر حتی یه لحظه دلت نمی خواد داستان فیلم واقعی نباشه. پیچشای دراماتیکی که فقط از اسطوره فیلمنامه و نمایشنامه نویسی ای مثل بیضایی بر میاد، تو رو اون صندلی لعنتی میخکوب می کنه. عاشق دیالوگای تاتر گونه فیلم میشی. دلت میخواد این فیلم نسبتا طولانی ادامه داشته باشه بازم. تموم که میشه تو هنوز نگاهت خیره است به تیتراژ و فکر میکنی که پر بیراه هم نگفته و اصلا تا یه مدتی حس می کنی نه خوب شاید واقعا هم آره و خلاصه همین جور با خودت غرغر می کنی تا فردا صبحش که از خواب پا میشی و میگی سگ کشی بیضایی واقعا شاهکاره. و اونجاس که تازه یهو می فهمی عجب اسم قوی ای داره فیلم.
وقتی همه خوابیم بیضایی به مراتب بیشتر از سگ کشی شبیه تاتر در اومده و به قول اکثر منتقدین آقای بیضایی شما برای خودتون و دغدغه خودتون فیلم شاختین و کلا فیلمتون چه ربطی به ما داشت. منم تا حدی موافقم که این فیلمو بیضایی واسه خود خودش ساخته بود، اما .. اما این مانع از لذتی که من از فیلم بردم نشد. بازی خیره کننده مژده شمسایی (که رابطه شمسایی و بیضایی منو عجیب یاد شاملو و آیدا سرکیسیان میندازه) در کنار بازی همیشه قوی مظفری و در کمال تعجب بازی به غایت متفاوت و سخت شقایق فراهانی که منو واقعا تحت تاثیر قرار داد. فیلم فیلم شخصی بیضایی بود، اما همه ما دردهای خیلی شخصی برای بیان کردن داریم، نمونه سطل های آب یخی که گاه و بیگاه رو سر عوامل فیلم ریخته میشه، بارها و بارها تو زندگی های خودمون دیدیم که اتفاق افتاده و چطور تداوم این “توی ذوق خوردنا”، آدم رو نهایتا وادار به یه سکوت سنگین می کنه.
عجب spoiler ردیف شد تو این پست! و خوبه که تازه نمیدونستم چی میخوام بنویسم. به به Camel عزیز هم که رسید به آهنگ Dusted Out و اصولا در چنین مقاطعی باید چند لحظه سکوت کرد به احترام شکوه این آهنگ.
این Camel هم ازون موسیقی های شیطون بلاییه که منو به سالهای دور زندگیم میبره. آهنگهایی که منو زیاد میگیرن معمولا یا ته ندارن، یا سقف ندارن یا گاهی اصلا نه اول دارن نه آخر، یعنی استمرار یه برداشت از زندگی که همیشه ادامه داره رو نشون میدن. این Dusted Out توی دسته آهنگهای بی سقف من جا میگیره! تو این اهنگ هر چقدر بخوای بالا بری جا هست. شاید من این بی سقفی رو با کودکیم تداعی می کنم.
حالا مهم هم نیست بگذریم. رسید به Rose of Sharon و من حقیقتا ذهنم دیگه چیزی به نظر نمیاد توش باشه برای نوشتن!
آذره هنوز، امروز 25 آذره و من حس می کنم واقعا این روزای آخر صرفا دارم خودمو به زور می کشونم به سمت دی که این آذر لعنتی تموم شه! نمیدونم چرا اما هر آذر حس می کنم تمام انرژیمو از دست میدم. حس می کنم بدترین ها همیشه تو آذر اتفاق میفتن، کلا گند زده میشه تو زندگیم همیشه تو آذر .. امسال شاید آذر بهتری بود اما این چیزی از مزخرف بودن آذر های زندگیم کم نمی کنه. یه سرمایی تو روز به روز این ماه لعنتی هست که حتی تو سردترین روزای دی و بهمن هم پیدا نمیشه. و اما دی ..
دی همیشه با خودش سکوت رو همراه داشته و خستگی مفرط و نیاز به یه استراحت خیلی طولانی. دی به سردی آذر نبوده برام اما همیشه اونقدر خسته بودم که ترجیح دادم سکوت حکومت کنه روی همه چی. آخ ولی من دلم میره برای بهمن! پر از جرقه های امید، تک و توک حس ها ی گرم، اتفاقات جدید، بازیابی انرژی ای که از دست دادم، تصمیمای درست و مهم .. این بهمن اصلا همیشه بهترین استارت های منو با خودش داشته.
Stay with Me شد الان و من دارم فکر می کنم چقدر استمرار این آهنگ رو هم دوس دارم. نمیدونم، امسال کلا به شدت سال سکوت بوده برام. و چون این دی هم همیشه پیک سکوت منه، امسال از دی یه خورده واهمه دارم، میترسم تو این سکوت سنگین خفه شم! اما اون پشت بهمن هست .. آره بهمن هست، کاش یادم نره این موضوع رو، نذارم این سکوت تو اعماق وجودم نفوذ کنه. ولی خوب جدی نمی فهمم چرا باید ماه های سرد من همون ماه های سرد جغرافیایی هم باشن! اصلا منصفانه نیست، چون من به شدت هم آدم سرمایی ای هستم. (پام یخ کرد برم جوراب بپوشم بلکه!) این پست هم که باز داره طولانی میشه!
ببندمش یعنی؟ نه دلم نمیاد خوب! Duran Duran و آهنگ خوشگلش Come Undone شد. منم آیا دارم Come Undone میشم؟! فکر نکنم. یعنی اگه شده باشم هم حداقل سال قبلی بوده و الان واقعا اون حس خورد بودن رو زمین رو ندارم؛ بدون اپسیلون انرژی برای بلند شدن … ار حق نگذریم، امسال واقعا سال بهتریه از پارسال. کارا رو به راه تر شده و اتفاقای خوب هم افتاده یه تعدادی. خیلی کمتر شده درصد زمانایی که بقیه صورت گرفته یا بی حالت منو میبینن. و این عالیه به نظرم، مثل اینه که روحم کم کم داره بر میگرده توی کالبدم!! امیدوارم اوضاع این سیر صعودیشونو از دست ندن. من واقعا حالا حالا ها حوصله یه ضربه دیگه رو ندارم و میخوام دیگه فقط آخر هفته ها به اسکی فک کنم!!! دیشب فیلم Goodbye Lenin رو که یه فیلم آلمانی بودو دیدم و خیلی فکرم درگیر این موضوع شد بعدش که کاری که ما با مامان بزرگم کردیم تو این 2 3 سال و مرگ پدربزرگمو ازش مخفی کردیم که تو کما نره واقعا درست بوده یا نه. کما اینکه این فیلم هم این علامت سوال ذهن منو حل نکرد، چون خود کاراکتر اصلی فیلم هم اعتراف کرد که ایده ای نداره کارش درست بوده یا نه.
1075 کلمه!! خوبه که حرفی نداشتم بزنم و این همه کلمه شد. اما نوشتن رو دوس دارم. حتی یه بار یکی از دوستان بهم یه خودکار هدیه داد چون معتقد بود نباید نوشتنو قطع کنم. بعد جالبیش میدونین چیه؟ اینکه این نوشتن ها و نگفتن ها اکثرا هم باعث سوء تفاهم میشه و اینکه من عاشق حرف زدن رو در رو هستم. کلا تو اینکه آدم حرافی هستم هیچ شکی نیست و سندش هم از اولین سالای بچگیم موجوده که صدامو ضبط کردن و من حتی دو دقیقه هم قطعش نمی کردم این عمل مقدس فک زدن رو! از “قدو قدو قدو” گفتن های تو تختم وقتی فقط 6 ماهم بود گرفته تا الان که این همه حرف میزنمو کامنت میدم و گاهی هم اعصاب دوستامو جدی خورد می کنم با این همه اظهار نظر .. اما واقعا ساکت تر شدم نسبت به دو سال پیش. بیشتر می نویسم، عمدتا برای خودم و گاهی تو وبلاگ. بعد که می نویسم نوشته ها رو معمولا دور میریزم.
به آهنگ Empty Spaces پینک فلوید فکر می کنم و اینکه از 16 سالگیم تا الان چه تاثیر شگفت انگیزی روی منی داشت که حرف نزدن و سکوت و خجالتی بودنم شهره عام و خاص بود و چه چیزای با ارزشی رو بارها از ست دادم چون “حرف نزدیم با هم” به موقع. نه نه بذارین لیریکشو بذارم که بگم سرمشق زندگیم چی بوده تو همه این سالها:
What shall we use to fill up
empty spaces
where we use to talk?!
How shall I fill the final places?
How should I complete the wall?
اونقدر بعد ها فهمیدم این دیوار ساختن چه تاثیراتی داره رو زندگی آدم (دیواری که مصونیته نه دیواری که محدودیته) که همیشه تقلا کردم همیشه چند تا فضای خالی رو نگه دارم برای Talk. و جایگاه ویژه ای دادم بهش که دیگه به خاطر سکوت بدموقعم، چیزی رو از دست ندم که حسرت رفتنش بخواد همیشه آزارم بده (گرچه چند باری هم تخلف کردم از این قانونم). در هر حال:
I got elastic bands keeping my shoes on.
Got those swollen hand blues.
I got thirteen channels of shit on the TV to choose from.
I’ve got electric light,
and I’ve got second sight!
and amazing powers of observation!
and that is how I know when I try to get through on the telephone to you,
There’ll be nobody home ..
