بگردم؛ نبودنت را پیدا کنم؛
قلمم گم شده.
تاریخ آخرین پستم را نگاه می کنم، دو ماه پیش. آخرین نوشته ام اما … بیش از دو ماه پیش.
قلمم کجاست؟
می گردم؛
در دستانم نیست – در دستانم خط هست، خطهای زیاد، خطهای شلوغ، خطهای بهم ریخته -
شاید پشت گوشم گذاسته ام – پشت گوشم نیست، تارهای نقره ای بیشتر شده اند-
-راستی من چند سالم است؟-
تقویم را بر می دارم، تقویم به مچهایم چنگ می اندازد، با دست سومش روزی از روزهای فروردین را بیرون می کشد و به صورتم می کوباند
مچ هایم را بیرون می کشم، اول 1 را می کَنم، بعد 4 را، بعد فر را، بعد ور را، میماند دین، دین را که می کنم نگاهش می کنم، من به او، او به من. بعد همه را با هم می پاشم روی تقویم عصیانگر.
قلمم را نکند قورت داده باشم!؟ به شکمم دست می کشم، قلم را حس نمی کنم، نبضی هم نه.
می گردم-
در اتاق که نیست – کدام اتاق؟ اتاقم را کیلومترها دورتر جا گذاشته ام -
شاید در اتاقم جا مانده باشد؟ نبایستی یادم میماند که قلم را در چمدان اُوِرسایز بگذارم؟ یادم کجا مانده است پس؟
نه قلم هست، نه اتاق، نه یاد
دوان دوان به سمت آئینه میدوم، با دلهره ای که نکند خودم را هم جا گذاشته باشم
به آینه می رسم:
آیدا در آینه است؛
نفس راحتی می کشم، آیدا اما نفس نمی کشد، اخم می کنم، او اما خیره نگاهم می کند، می پرسم: آیدا؟ می پرسد: آیدا؟ -همزمان-
اوه پس مشکلی پیش نخواهد آمد، ما همچنان هماهنگیم؛
دنبال چه می گشتم؟
هوم .. قلم و اتاق و یاد
قلم دستم است
اتاقم دقیقا ده روز از من فاصله دارد، دقیقا ده روز؛
یاد؟
یاد منم. یاد خود منم. من یاد هستم.
.
.
.
آیدا
هفتم اسفند سالها بعد.

اتاقت دیگر با تو فاصله ای ندارد.. حس می کنم همه ی این شش ماه نخوابیدن و نبودن را داری جبران می کنی در اتاقت..
چقدر دوست داشتم کلمه کلمه ی نوشته ات را آیدا.. آیدا؟ عزیز ِ همیشه بنفش ِ دل ِ من؟ عزیز ِ همیشه خسته ی من؟
چقدر شبیه پارسال شده این روزهایت.. که همش می خوابیدی.. دفاع کرده بودی و خسته بودی.. بد خوابیده بودی و جبران می کردی هی همه ی خستگی ها را..
دلم میخواست همین الان ماشین را بردارم، بیایم آنجا، کیمیا در را باز کند، بیایم توی اتاقت، کنار ِ چشمان ِ خسته ات، دو شاخه رز ِ بنفش را بگذارم کنار ِ بالشت.. تو چند ساعت بعد بیدار شوی، توی آینه که نگاه می کنی، رد ِ بوسه ی من بر پیشانی ات را ببینی.. عزیز ِ همهشه ی من..
به آینه می رسم:
آیدا در آینه است؛
آیدا؟
تو از خورشيدها آمده ای..
از سپيدهدمها آمدهای..
تو از آينهها و ابريشمها آمدهای..
در خلئي که نه خدا بود و نه آتش،
نگاه و اعتماد ِ تو را
به دعائي نوميدوار طلب کرده بودم؛
شادیِ تو بيرحم است و بزرگوار
نفسات در دستهای ِ خالی ِ من ترانه و سبزيیست
من
برميخيزم!
چراغي در دست، چراغي در دلم.
زنگار ِ روحام را صيقل ميزنم.
آينه ای برابر ِ آينهات ميگذارم
تا با تو
ابديتی بسازم؛
لعنتی ِ دوست داشتنی ِ من..
بیا.. بیا.. بیـــــــــــــــــــــــــا
از ما سلام به شما
به وبلاگ و دنیای ما که سری نمی زنید
دلمان نیامد تا عید نشده؛ سال نو را تبریک نگوییم خدمتتان آبجی
سال شادی داشته باشی
قلمت که فکر نکنم
دلت توی اتاقت گیر کرده
هزاران هزار کیلومتر دورتر
سال خوبی داشته باشی خواهر جان