او

او کمکم کرد.

وقتی‌ مطمئن شده بودم به کمک کسی‌ یا چیزی احتیاج ندارم،

وقتی‌ مطمئن شده بودم که جایگاهم را یافته ام،

و قدم‌هایم را روی آن محکم کرده ام،

او کمکم کرد.

غرق می‌‌شدم،

غرق می‌‌شدم هر روز،

در اعماق خودم بیشتر و بیشتر فرو می‌‌رفتم،

با اطمینان از اینکه رستگاری جایی‌ در اعماق خواهد بود،

و او کمکم کرد.

مقاومت کردم؛

تقلا کردم که دستم را از دست‌هایش بیرون بکشم،

فرو روم،

سالها گذشت،

و او کمکم کرد.

 

امروز،

از پس عبور سالیان،

او هنوز آنجا ایستاده است؛

با چشمانی قرمز از فشار بغضی که خود نمی‌بیند،

و هنوز

هر روز

کمکم می‌کند.

 

پنجره‌ها را می‌‌گشایم؛

پنجره‌های درون،

بازگشته ام،

به درگاه پنجره،

فریاد می‌‌زنم

رسا

که دوستش دارم.

که دوستت دارم…

 

 

 

 

~ توسط آیدا در اوت 26, 2011.

5 پاسخ to “او”

  1. و دیگر دوستم نداری..

  2. آیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    بیا بغل خودم لعنتی
    خیلی دوست دارم :*

  3. گذر کردم
    و وقتی ماجرای عشق را خواندم
    بی درنگ ایستادم و یک شب بارانی را در اردیبهشت 88 به یاد آوردم
    شبی که اشک هایم آرام آرام بر روی گونه هایم می لغزیدند و راوی با چنان حرارتی عشق را هجی می کرد که هیچ خواننده ای را یارای مقاومت نبود
    دلمان تنگ شده بود آبجی
    آمیدم سلامی بکنیم
    همین

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.