او
او کمکم کرد.
وقتی مطمئن شده بودم به کمک کسی یا چیزی احتیاج ندارم،
وقتی مطمئن شده بودم که جایگاهم را یافته ام،
و قدمهایم را روی آن محکم کرده ام،
او کمکم کرد.
غرق میشدم،
غرق میشدم هر روز،
در اعماق خودم بیشتر و بیشتر فرو میرفتم،
با اطمینان از اینکه رستگاری جایی در اعماق خواهد بود،
و او کمکم کرد.
مقاومت کردم؛
تقلا کردم که دستم را از دستهایش بیرون بکشم،
فرو روم،
سالها گذشت،
و او کمکم کرد.
امروز،
از پس عبور سالیان،
او هنوز آنجا ایستاده است؛
با چشمانی قرمز از فشار بغضی که خود نمیبیند،
و هنوز
هر روز
کمکم میکند.
پنجرهها را میگشایم؛
پنجرههای درون،
بازگشته ام،
به درگاه پنجره،
فریاد میزنم
رسا
که دوستش دارم.
که دوستت دارم…

و دیگر دوستم نداری..
معلومه که تو رو دوست نداره ، این پستم باسه من نوشته فداش بشم.
آیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بیا بغل خودم لعنتی
خیلی دوست دارم :*
گذر کردم
و وقتی ماجرای عشق را خواندم
بی درنگ ایستادم و یک شب بارانی را در اردیبهشت 88 به یاد آوردم
شبی که اشک هایم آرام آرام بر روی گونه هایم می لغزیدند و راوی با چنان حرارتی عشق را هجی می کرد که هیچ خواننده ای را یارای مقاومت نبود
دلمان تنگ شده بود آبجی
آمیدم سلامی بکنیم
همین