ناهنجاری که منم
گاهی خیلی اتفاقی چشمت به مثلا یه گلدون میافته، یا پات لای در مترو و زمین گیر میکنه، یا موهات میاد تو چشمت گیر میکنه، یا … حالا کاری ندارم، یه اتفاقی خلاصه میافته که یاد یه مقطع از زندگیت میافتی و نه اتفاقا خیلی هم لازم نیس در اعماق فرو بری و بررسی سطحیترین لایهها به حد خوبی این حس رو بهت میده:
تهوع
.
و اما چیزی که بیش از هر چیز دیگری این وسط تو ذوق میزنه شیربرنج نازنینم بود.
انقدر مهوع شدم امشب از خودم و انتخابهای سالهای دورم و خط مشی تخیلی زندگیم و شعور همسطح با موسیکوتقیام، که اصلا نفهمیدم این شیربرنجه کجا رف.
.
آه و واویلا از شیربرنجی که با حضور خورده نشه، آه و واویلا.

واقعا از انتخاب سالهای دورت مهوع شدی؟